خرید بک لینک
وقتی فقط یازده سال داشتم شروع به نوشتن افکار و خاطرات می کردم...در آن دوران بین ما رسم بود که برای عید به همدیگر کارت پستال یا همان کارت تبریک عید می دادند.من عاشق عید بودم.طروات ، نو شدن ، بوی خوب باران و حس خوب دوست داشتن و در کنار هم بودن در عید شکوفایی و شادابی ایجاد می کرد.هنوز بعد از سالیان سا

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:32

خیلی وقتها به دوستانم و فامیلهایم از دختر و پسر که مجرد مانده اندفکر می کنم.و چیزی که می دانم این است دنیای مجردی و متاهلی اگرچه شباهتهایی به همدیگر دارد اما تفاوتهای مهمی دارد.یکی از اصلی ترین ترین تفاوتها در مجردی و متاهلی این است که دنیای مجردی (جهان مجردی)بیشتر رویایی و خیال انگیز است و جهان ملم

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:32

وزیر نفت در گفتگوی با روزنامه شرق در خصوص بعضی از اصحاب رسانه چنین گفته بود: معتقدم مسئله عقل و خردورزی بیش از هزار سال است که مشکل اصلی ماست و هنوز نتوانسته ایم این موضوع را به بحث غالب در روابط و زندگی خود تبدیل کنیم، به آن معنا که ما به طور احساسی و لحظه ای تصمیم گیری م

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:32

سال 95 هم مثل همه سالهای زندگیم سال خوب و پر باری بود...برای اولین بار بود که بعد از سالها به مطالعه آزاد رو آوردم.امسال روزنامه زیاد خوندم.به لطف خدا هم مهمون زیاد داشتیم و هم مهمونی زیاد رفتیم.سال بسیار پر برکتی بود.از هیچ کسی در سال 95 ناراحت نشدم و نیستم.اگر کسی (مخصوصا همکاران)باعث ناراحتی من ش

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:32

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری ... به لطف خداوند رحمان ...بهار نیکو و سال خوش و خرمی باشد برای همه دوستان و آشنایان ...از اینکه همواره همراه ما بودید...کمال تشکر و قدر دانی دارم. یه پیشنهاد برای سال جدید: هر جایی که کارتون گیر کرد ...به اون اسمی خدا رو

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 13:32

عاشقی نمی دانم چیست ! اما... گاهی دیده ام همسایگان چگونه در کاسه های نذریشان .... شور دلم را به یغما برده اند... گاهی هرز از گاهی ...دیده ام که مردم برای دیدن دانه های دلم ... ساعتها عینک آفتابی به چشم داشته اند... عاشقی نمی دانم چیست...!اما... گاهی دیده ام که برای نداشتن مجوز ساخت خانه ای برای دلم ... شهرداری چگونه آن را ویران نموده است. به خدا عاشقی نمی دانم چیست...اما... دیده ام چگونه دستان درخت از روی دیوار ... برای بردن نور از آن طرف کوچه پیدا بوده است. من حجم دلتنگی را خوب می فهمم... و با  خلوت خاکستری هجر...با  اوج آبی معراج... و با  اشتیاق سبز وصل  همنشین بوده ام، اما عاشقی نمی دانم چیست!! م.رهایی تهران  29/10/95

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

یادمه این اسم یه فیلمی بود...اما منظور من از خیلی دور و خیلی نزدیک اسم اون فیلمه نیست. من معتقدم که نزدیک بودن آدمها به هم ...به حرف شعار و تصورات ذهنی ما نیست...نزدیک بودن جنس خاصی دارد...یک جور خویشاوندی است...یک جور هم ریشه بودن است ...یا شاید یک جور هم ذات پنداری است...وقتی نزدیک بودن به هم مفهوم واقعی خودش را پیدا نمی کند...دور شدن هم نمی تواند معنای خودش را بیابد. ما گاهی اوقات به موازات دیگران هستیم...همیشه این نیست که در یک خط و در یک جهت باشیم... هیچ دو نفری پیدا نمی شوند که بر روی یک ریل قرار گرفته باشند...هر کسی دارد در مسیر خودش سیر می کند...البته شاید دو نفر پیدا بشوند که به موازات هم حرکت می کنند...اما آن هم به معنای نزدیک بودن نیست . زمانی که به موازات هم حرکت می کنیم...داریم با هم به یک سمت می رویم...مثل دو قطار روی دو ریل موازی از هم...همدیگر را قطع نمی کنند...هیچ اتفاقی که آنها را به هم برساند نمی افتد...ممکن است پس و پیش بروند...اما با هم موازی اند... این معنای دوست داشتن است...یکبار قهر کردم...دلم رو طلب کردم می دونی چی شد؟ گفتم که دلم هست به پیش تو گرو دل باز ده ..

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

آقای هاشمی (که درود بر روان پاکش باد)...خیلی مرد بزرگی بود حیفم اومد که دربارش ننویسم...خیلی ها فکر می کردند و بر این باور بودند که هاشمی بهتر است که نباشد و از مرگ وی شاید خوشحال شدند در حالی که بودن و نان خوردن آنها در همان دشمنی با هاشمی خلاصه شده بود هاشمی با رفتارش ایجاد کنش سیاسی می کرد...گاهی اوقات حذف اشخاص(چه مرگ عادی و چه مرگ مشکوک) منجر به این می شود که خیلی ها معنای بودشان از دست برود برای مثال آنهایی که با شخص هاشمی دشمنی می کردند و از این راه خبر سازی می کردند ...دیگر می خواهند چه کاری انجام بدهند .خوب یادم هست که حدود سه چهار ماه پیش هجمه های زیادی با یک ویدئو کلیپ در خصوص یکی از سخنرانی های آقای هاشمی از خبر گزاری فارس پخش شد ...که ظاهرا بعد از اینکه آقای هاشمی راجع به موضع گیری های احمد خاتمی علیه خودش دفاع کرده بود خبرگزاری فارس نیز علیه هاشمی یک کلیپ تهیه کرده بود مبنی بر اینکه مثلا آقای هاشمی به قشری از جامعه توهین کرده بود.واقعا متاسفم برای سیستم و رژیمی که حتی به بهترین یاور خودش هم رحم نمی کند.

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

در دایرة المعارف قبیله ی سرخ پوستیم

هنوز واژه ای که «اسارت» را معنا کند

نیافته اند.

من را زان گونه که هستم بپذیر

رها در کشاکش باد!

جاری در سیلان رود!

«دوستت دارم» هایی که نگفته ام بسان زنجیری بودند

بر دستها و پاهایم...

چونان مرغی که اگر به بندش کشی...

به بندگی اش کشیده ای...

چگونه است که ترانه ای ساز کند ...برای رهایی...

برای انسان بودن...

پ ن:چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

م.رهایی...تهران...17/11/95

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهی زین زندگی پایندگی ست کیستی تو… قطره ای از باده های آسمان این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وارهان کیستی تو… آدمی مخفی ست در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان کیستی تو… تیر پرّان بین و ناپیدا کمان جان ها پیدا و پنهان جان جان کیستی تو… رهنمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم در این راه دقیق کیستی تو… همدلی کن ای رفیق در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم کیستم من کیستم من چیستم من تا نگردی پاکدل چون جبرئیل گرچه گنجی در نگنجی در جهان رخت بربند و برس در کاروان آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن بادران هیچ نندیشم به جز دلخواه تو شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جاد

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

تقدیم به استاد عزیزم:دکتر محمد هادی قندهاری ای گلی که ریشه در ختم نبوت داری...! همچو مولا کرمی پر ز عطوفت داری...! همچو زینب سپری ساخته از صبر جمیل...! خونبهایی ز حسینت به امانت داری...! کوثری،گل صفتی،پاره ای از جان رسول یک و ده حجت و شویی به امامت داری...! مظهر نزهت و تقوی ز همه هفت سماء مریم قدسی از آن رو که نزاکت داری بضعة منی بگفتا در ثنایت مصطفا زین سبب جامه ای از پرتو عصمت داری...! من که باشم که کنم وصف تو ای مام جهان قطره ام من تو و سیلی ز هدایت داری...! من که باشم که برم نام تو ای دخت نبی...! من اسیرم تو ولی ارث ولایت داری! این همه شعر بگفتم که بگویم عشق است هر که از شور تو شیداست ،عنایت داری! م.رهایی.تهران 26/11/95

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

چرا برای بعضی(عده ای ،حزبی یا گروهی) آشتی ملی موضوعیت ندارد ؟و بالعکس برای عده ای دیگر موضوعیت و معنا دارد؟ ما در بحث فلسفه دین به یک فیلسوف دینی اشاره کردیم (هنری برکسون) که دو تعریف مجزا از دین داشت یکی دین بسته و دیگری اخلاقیات یا دین باز ...و گفتیم اخلاقیات و دین بسته نگرشی انحصار طلبانه و منفعت طلبانه از دین به نفع یک گروه خاص است...یعنی تمام مبانی و مفاهیم دینی برای منفعت و بهره مندی یک گروه خاص تعریف می شود.و در مقابل اخلاقیات و دین باز را تعریف کردیم...و بر اساس نظریه برکسون گفتیم هدف آرمانی اخلاقیات باز ؛وضعیتی است که در آن همه انسانها آزادند تا ظرفیتهای خلاقانه خود را گسترش دهند.لذا بر همین اساس آشتی ملی می خواهد به منفعت کل جامعه بیندیشد و منافع کل ملت و همه توده ها را در بر می گیرد و بنابراین برای حزبی مانند اصول گرایان که فقط به منافع حزب خود می اندیشد موضوعیت ندارد بنابراین جای تعجبی ندارد اگر آقای صادق لاریجانی می گوید آشتی ملی موضوعیت ندارد.چون در آشتی ملی که همان مشارکت حداکثری مردم در همه امور،تعییین سرنوشت مردم به دست خویش ...مشارکت در اقتصاد ...مشارکت در سیاست و غیر

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

تا حالا به این موضوع فکر کردید که چه کسانی یا چه کتابهایی یا چه موسیقی ها و آهنگ هایی  در زندگی شما تاثیرات بسزایی داشتند...؟ من می خوام اسم چند تا از کسانی و یا کتابهایی که در زندگیم (بطور مستقیم یا غیر مستقیم) نقش داشتند اینجا بنویسم.اعتقاد دارم که مغز از همه داشته هاش بطور خودکار استفاده می کنه ...یعنی شاید در ذیل این متن ،اسم کسی یا کتابی از قلم بیوفتد اما من معتقد هستم که انسان گاهی حتی تحت تاثیر یک جمله و یا یک کلمه و یا یک ملودی قرار گرفته است. کتابهای قصه های خوب برای بچه های خوب در دوران ابتدایی و شعر هایی که پدرم از فردوسی برایمان می خواند...و در راهنمایی معلم اجتماعی و تاریخ و جغرافی آقای علی دهباشی خیلی مرا جذب خودش کرده بود...بیش از حد تحت تاثیر او بودم. در دبیرستان تحت تاثیر دوست خوبم فرزاد و دایی کوچکم حمید و کتابهای صادق هدایت ، محمود دولت آبادی ،حافظ،خیام ،باباطاهر عریان، در دوران سربازی تحت تاثیر نهج البلاغه بودم و یک فرمانده بسیار خوب به نام علی معمر (یادش به خیر ) یک و سال و نیم بعد از سربازی کنج خلوت گزیده بودم و در جستجوی شناخت خودم بر آمدم و راهم . سال اول ش

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

خداوند عزیز و بلند مرتبه در طول عمر انسان به حدی انسان را پایین و بالا می کند بحدی در خوشی و نا خوشی قرار می دهد تا انسان به تکاپو در افتد و راه شناخت و راه رهایی را در مسیر خودش بپیماید.سپاس از اینچنین آفریدگاری...وقتی از یک زاویه دیگر به زندگیم نگاه می کنم می بینم موضوعاتی از قبیل طبیعت و مرگ و یا تولد انسانها بودن و حضور انسانها در کنار مان و نبودشان ...عشق و نفرت و بی تفاوتی و همه اینها دیگر موضوعاتی هستند که باز هم تاثیر گذار بودند و هستند. از زاویه ای دیگر: دوران ابتدایی آرزوی بزرگ شدن داشتم و ادای آدم بزرگ ها را زیاد در می آوردم...سال 66 وقتی ده ساله بودم پدر بزرگم که چیزی حدود 98 سال داشت دار فانی را وداع گفت...مردی با کاریزمای بسیار (بدون تعصب می گویم)وقتی خاطره یا داستانی را می گفت گویی به تماشای فیلمی نشسته باشی تمام تصاویر و صحنه ها را می دیدی...مردی که جنگ های رضاخانی را تجربه کرده بود و قحطی و بیماری های واگیردار آن دوران او را از پای در نیاورده بود.پدر و عموها و تمام فامیل از فوتش ناراحت شدند اما من خیلی درکی از مردن نداشتم و یا شاید غرق در بازی های کودکانه بودم. سال 68

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

اما برای من قضییه مانند دایی حمید و دوستم فرزاد جدی نبود ...چند سال به همین منوال گذشت و من در سال 76 به خدمت سربازی رفتم.خیلی دوران سخت و پر هیجانی بود...در سربازی طوری رفتار می کردند که انگار یک ساعت دیگر می خواهد جنگی رخ دهد و تا روز آخر ما لحظه ای آرامش خاطر نداشتیم.ولی واقعا از یک جهت دوران بسیار خوب و لذت بخشی بود.سال 78 سربازی من به اتمام رسید و می بایست همانند همه هم کیشان خود در جستجوی شغلی و نانی بروم.سال 80 در یک شرکت در تهران مشغول به کار شدم ...حقوق زیادی نداشت ولی برا شروع کافی بود.تصمیم گرفتم به خواستگاری کسی بروم که چندین سال او را دوست داشتم.و می خواستم از این رویا پردازی ها راحت شوم .اما دلم می خواست اول با خودش صحبت کنم...وقتی با او به صحبت نشستم ،فهمیدم که خواستگار دارد...دلم می خواست حرفش را باور نکنم .شنیده بودم که دختر ها ناز و ادا دارند و می خواستم حرفهایش را به حساب و ناز و کرشمه اش بگذارم.اما واقعا خواستگار داشت و پدرش هم موافق خواستگارش بود. تا اینکه بالاخره ازدواج کرد مدتها طول کشید تا فراموشش کنم...اما به هر حال بایستی رونده در راه خود حرکت می کرد.قبل از ای

برچسب: نویسنده: آریا محبی تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:52

صفحه بندی